روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

و قول می دهم این شعر آخری باشد

که رو به وسعت تنهایی ام دری باشد

من از بلندترین کوه غرب آمده ام

و دختری که در او حس برتری باشد ...

نمی تواند از آن بانوان محترمی

که اسم کوچکشان را نمی بری باشد

چگونه موقع رقصیدن تو کل نکشد ؟!

زنی که تشنه این شور بندری باشد

پس از وزیدن تو گیسوان سرکش من

چگونه گوش به فرمان روسری باشد ؟!

تو شاهزاده  من ! تا کجا نظر داری

به هر ترنج که آبستن پری باشد

حسود نیستم اما تحملش سخت است

که دست های تو در دست دیگری باشد

نترس! دارم از این خانه می روم آقا !

و قول می دهم این شعر آخری باشد ...

پانته آ.صفایی

 

* این شعر را خیلی دوست دارم هم شاعرش اهل بختیاری است و من علاقه و تعصب عجیبی به هم ولایتی های خودم دارم و هم غرور زیبایی در این شعر نهفته است که می فهمم اش .

* قبل از این ایام می خواستم با یکی دیگر از شعرهایم به روز شوم متاسفانه به شدت بیمار شدم طوری که خودم احساس می کنم عمر دوباره پیدا کرده ام ! سرم و آمپول و ...حال بدی بود خدا برای هیچ کس نیاورد .خصوصا این که معلوم هم نشد بیماریم چه بود .

* دو تن از دوستانم خانم جوان و خانم صفاپور در غم نزدیکانشان سوگوارند . من در اندوهشان صمیمانه شریکم .لطفا به احترام دوستی با فاتحه ای در این اندوه همراهیمان کنید  .

* باز هم از هیوا ممنونم که همیشه راهنما و همراه من در روزهای سخت و روزهای خوشی است .

نوشته شده در جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody